روایت دو زندگی، دو سوی جهان و کشوری که آرامآرام از حافظهٔ جهان کنار میرود
کابل در میان کوهها نشسته است؛ شهری در ارتفاع نزدیک به هزار و هشتصد متر از سطح بحر که از هر طرف دیوارهای سنگی طبیعت آن را احاطه کردهاند. صبح که آفتاب از پشت کوهها بالا میآید، پرندگان بر فراز شهری پرواز میکنند که میلیونها انسان در کوچهها و خانههایش برای گذراندن یک روز دیگر تقلا میکنند. از دور، منظره هنوز میتواند فریبنده باشد: کوه، آسمان، دره و شهری که قرنها شاهد عبور امپراتوریها، جنگها، مهاجران و نسلهای پیدرپی بوده است. اما کافی است از منظره پایین بیایی و وارد خانههای مردم شوی تا افغانستان دیگری آشکار شود؛ افغانستانی که در آن کرایهٔ خانه میتواند خواب را از چشم یک مادر بگیرد، بیماری یک مرد تمام اقتصاد خانواده را فرو بریزد، زنی که زمانی قابله بوده از رفتن آزادانه به بیرون محروم شود و نویسندهای که عمرش را صرف ثبت تاریخ مردم خود کرده، هزاران کیلومتر دورتر از وطن در اتاق یک خانهٔ سالمندان بنشیند و نگران باشد که آنچه بر نسل او گذشته، همراه خودش از دنیا برود.
در دو سوی این فاصله، دو انسان سالخورده زندگی میکنند که یکدیگر را نمیشناسند. یکی کاظم یزدانی است؛ نویسنده و تاریخنگار ۷۸ سالهٔ هزاره که اکنون در ناروی زندگی میکند. دیگری زنی ۶۲ ساله در کابل است که در گزارش اصلی شورای پناهندگان ناروی برای محافظت از هویتش «زهرا» نامیده شده است. یکی در اتاقی آرام در اسلو، میان کتابها و خاطراتش نشسته؛ دیگری در آپارتمانی کوچک در کابل، میان بیماری شوهر، بیکاری فرزندان، کرایهٔ خانه و اضطراب فردا زندگی میکند. فاصلهٔ جغرافیایی میان آن دو عظیم است، اما وقتی داستانهایشان را کنار هم میگذاریم، مرزها ناگهان کوچک میشوند. هر دو کودکی خود را در افغانستان کوهستانی گذراندهاند؛ هر دو فقر را شناختهاند؛ هر دو با کلمه، کتاب، شعر و حافظه رابطهای عمیق دارند؛ و هر دو، در سالهایی که انسان بیش از گذشته به عقب نگاه میکند، یک نگرانی مشترک دارند: مبادا فراموش شویم.
مردی میان کتابها و خاطرات
در اسلو، پاییز آهستهآهسته رنگ درختان را تغییر میدهد. بیرون مرکز مراقبت از سالمندان هنوز سبزی چمن باقی مانده، اما زرد و سرخ و نارنجی کمکم بر شاخهها غلبه میکنند. در یکی از اتاقهای این ساختمان، کاظم یزدانی زندگی میکند؛ مردی که زمانی مسیرهای طولانی افغانستان، پاکستان، ایران و عراق را در جستوجوی دانش پیمود و اکنون بخش بزرگی از جهان روزانهاش به همین اتاق، راهروهای مرکز و گردش کوتاهی در اطراف آن محدود شده است. بیش از یک سال پیش سکته کرد و از آن زمان در اینجا زندگی میکند. همسر و دو فرزند بزرگسالش در کشوری دیگرند. تماس تلفنی فاصلهای را پر میکند که تلفن هرگز واقعاً قادر به پرکردنش نیست. دخترش پس از سکته به دیدنش آمده، اما بیشتر روزها او با کتابها، نوشتهها و خاطراتی زندگی میکند که شاید وفادارترین همراهان زندگیاش بودهاند.
قفسههای اتاق پر از کتاب و دوسیه است. تقدیرنامههایی که طی سالها از نهادهای افغان در اروپا دریافت کرده بر دیوارها دیده میشوند؛ نشانههایی از زندگی دیگری که هنوز در همین اتاق حضور دارد. یزدانی فقط پیرمردی نیست که دوران نقاهت پس از سکته را سپری میکند. او نویسنده و پژوهشگری است که بخش مهمی از عمرش را صرف نوشتن دربارهٔ تاریخ و سرگذشت هزارهها کرده است. وقتی انسانی دههها دربارهٔ حافظهٔ یک مردم مینویسد، کتاب دیگر صرفاً کتاب نیست؛ تبدیل به مقابلهای خاموش با نابودی میشود. شاید به همین دلیل است که برای یزدانی، نوشتن چیزی فراتر از حرفه بوده است. او میخواسته آنچه بر مردمش گذشته، دستکم روی کاغذ جایی برای ماندن داشته باشد؛ زیرا تاریخ بارها نشان داده است که اگر رنج مردمی ثبت نشود، کسانی پیدا خواهند شد که آن را کوچک بشمارند، تحریف کنند یا اصلاً انکار کنند.
ریشههای یزدانی به مناطق مرکزی افغانستان بازمیگردد؛ سرزمینی که کوهها در آن فقط بخشی از منظره نیستند، بلکه بخشی از شخصیت مردماند. درهها میان ارتفاعات باز میشوند، جویبارها از کوه پایین میآیند و در باغها سیب و زردآلو میرسد. در بخشهایی از میدان وردک و مناطق مرکزی، سیستمهای سنتی کاریز قرنها آب را از دل زمین و کوهستان به کشتزارها رساندهاند. طبیعت در این مناطق زیباست، اما زیبایی جغرافیا هرگز تضمینی برای آسانی زندگی نبوده است. در افغانستان، بارها زیباترین درهها صحنهٔ تلخترین کوچها شدهاند.
کودکی که سهمش از زمین، خوشههایی بود که میتوانست حمل کند
کاظم هنوز خاطرهای از حدود چهار سالگیاش را به یاد دارد؛ زمانی که مردم روستا محصول را جمع میکردند و بر اساس یک رسم محلی، کودکان نیز میتوانستند مقداری از باقیماندهٔ حاصل را بردارند. مادرش او را برای گرفتن گندم فرستاده بود. مردی در مزرعه مقداری خوشه به کودک داد و گفت بعدتر نیز برگردد. کاظم کوچک نمیفهمید چرا همان لحظه گندم بیشتری به او نمیدهند. سالها بعد معنای آن صحنه را فهمید: آنها به اندازهای به او داده بودند که بدن کوچک یک کودک چهار ساله توان حملش را داشت. این خاطره در نگاه اول ساده است، اما تمام اقتصاد کودکی فقیرانه را در خود دارد؛ جهانی که در آن حتی سهم کودک از محصول با ظرفیت شانههایش اندازهگیری میشود.
مادرش زمانی که او تنها شش سال داشت از دنیا رفت. بعدتر اختلافی میان دو گروه هزاره بر سر ازدواج یکی از اعضای خانواده به نزاعی جدی تبدیل شد و خانوادهٔ یزدانی مجبور شد محل زندگی خود را ترک کند. ناگهان زمینی که خانه بود دیگر خانه نبود. پدرش برای دیگران کارگری زراعتی میکرد و کاظم در تابستان گوسفندان را به چرا میبرد. زمستان که میرسید، مسجد تبدیل به مدرسهٔ او میشد. این وضعیت سالها ادامه یافت و او تا جوانی چوپانی کرد. افغانستان برای بسیاری از کودکان نسل او چنین مدرسهای داشت: تابستان کار، زمستان اندکی درس؛ و میان این دو، رؤیاهایی که اغلب پول کافی برای تحققشان وجود نداشت.
اما کسانی در روستا متوجه شدند که این چوپان جوان استعداد خواندن و نوشتن دارد. یکی از چهرههایی که در حافظهٔ یزدانی باقی مانده، بزرگ و عالم دینی روستا بود؛ کسی که توانایی او را دید و پدرش را تشویق کرد اجازه دهد پسرش بیشتر بیاموزد. مشکل، استعداد نبود؛ فقر بود. خانوادهای که برای تأمین زندگی روزانه به نیروی کار پسر نیاز داشت، چگونه میتوانست او را برای تحصیل بفرستد؟ این پرسشی است که افغانستان هنوز هم، با شکلهای تازه، از هزاران خانواده میپرسد. استعداد در این کشور همیشه کمیاب نبوده است؛ فرصت کمیاب بوده است.
پس از مرگ پدر، یزدانی تصمیم گرفت برود. مقصدش دانش بود، اما مسیر رسیدن به دانش از مرزهایی میگذشت که برای همه یکسان باز نبودند. قصد داشت از افغانستان به پاکستان برود و سپس خود را به عراق برساند. در روایت او از آن دوران، هزارهبودن حتی بر امکان عبور از مرز سایه میانداخت. در یکی از ایستهای مرزی، مأموران متوجه قلمی در جیبش شدند و فهمیدند سواد دارد. از او خواستند برایشان نامه بنویسد؛ نامههایی برای خانوادههایی که ماهها از آنان دور مانده بودند. جوان هزاره ساعتها برای مأموران نامه نوشت. قلمش برای رساندن دلتنگی دیگران به خانه مفید بود، اما همان قلم برای صاحبش حق عبور از مرز ایجاد نکرد. قرار شد او را بازگردانند. یزدانی که از پیامدهای بازگشت میترسید، هنگامی که فرصتی پیدا کرد گریخت.
این شاید یکی از تلخترین کنایههای داستان زندگی او باشد: مردی که بعدها نویسنده و تاریخنگار شد، زمانی برای عبور از مرز مجبور بود فرار کند؛ همان دستی که برای مأموران نامه مینوشت، برای خودش سند آزادی صادر نمیکرد.
هزاره بودن و سنگینی تاریخ
داستان یزدانی بدون تاریخ هزارهها کامل نمیشود. هزارهها یکی از گروههای عمدهٔ قومی افغانستاناند و بخش بزرگی از آنان ریشه در مناطق کوهستانی مرکز کشور دارند. بسیاری به دری و گویش هزارگی سخن میگویند و اکثریت آنان شیعهاند. اما هویت هزاره در افغانستان فقط مجموعهای از مشخصات قومی، زبانی و مذهبی نیست؛ حافظهٔ تاریخی سنگینی نیز همراه آن است. سرکوبهای خونین اواخر قرن نوزدهم، تصرف زمینها، کوچ اجباری، بردگی و دورههای بعدی تبعیض و خشونت، بخشی از حافظهای است که نسلهای مختلف هزاره با خود حمل کردهاند. گزارش اصلی NRC نیز برای توضیح این پیشینه به منابع تاریخی و حقوق اقلیتها ارجاع میدهد و بر ادامهٔ آسیبپذیری این جامعه تأکید میکند.
برای یزدانی، تاریخ موضوعی بیرون از زندگی شخصی نیست. وقتی میگوید داستان او به داستان مردم هزاره گره خورده، این حرف صرفاً ادبی نیست. آوارگی خانوادگی، فقر، دشواری تحصیل، عبور پرخطر از مرز، مهاجرت و سالها زندگی دور از وطن، همگی تجربههای شخصیاند، اما در عین حال انعکاسی از تاریخ جمعی مردمی هستند که بارها مجبور شدهاند خانه را ترک کنند و جای دیگری دوباره از صفر آغاز کنند.
یزدانی سرانجام به پاکستان رسید و در آنجا مردی هزاره به نام سلطان محمد به او کمک کرد. او بعدها سالها در ایران و عراق تحصیل کرد. چوپانی که روزگاری در زمستان برای درسخواندن به مسجد میرفت، راه خود را به مراکز علمی باز کرد و در ادامه به نویسندهای تبدیل شد که بخش مهمی از آثارش دربارهٔ مردم خودش است. این داستان را میتوان داستان «موفقیت» نامید، اما چنین واژهای چیزی را پنهان میکند: بهایی که برای آن پرداخته شد. سالهای مهاجرت، دوری، ناامنی و جدایی از خانواده در هیچ جلد کتابی محاسبه نمیشوند.
کتابهایی که جای مُسکن را گرفتند
یزدانی از تنهایی سخن میگوید؛ از سفرهای مداوم و از درد دوربودن از خانواده و دوستان. اما در زندگی او کتابها فقط محصول کار فکری نیستند، بلکه وسیلهای برای تحمل این درد بودهاند. نوشتن به او امکان داده رنج را به سند تبدیل کند؛ چیزی که شاید نتواند گذشته را تغییر دهد، اما میتواند مانع شود گذشته کاملاً ناپدید شود.
همسرش سالها با سفرهای او کنار آمده است؛ سفرهایی به عراق، ایران، ترکیه، سوریه و نقاط دیگر. یزدانی با طنزی تلخ از رابطهٔ میان عشق خانوادگی و عشق به کتاب حرف میزند. پشت این شوخی، واقعیتی قدیمی وجود دارد: زندگی کسی که خود را وقف یک هدف عمومی میکند، گاه از زندگی خصوصی او قرض میگیرد. کتابهایی که برای یک جامعه میراث میشوند، ممکن است برای خانوادهٔ نویسنده یادآور ساعتها و سالهایی باشند که او در خانه نبوده است.
اکنون، در سالهای پایانی عمر، او به این نتیجه رسیده که سهمش را با همین نوشتهها ادا کرده است. بدن ضعیفتر شده، سکته بخشی از استقلال گذشته را از او گرفته و جغرافیای زندگیاش کوچکتر شده است؛ اما کتابها هنوز سر جای خود هستند. او خود را به ویرانهای تشبیه میکند که شاید هنوز گنجی در آن باقی مانده باشد. تصویر دردناکی است: انسانی که نمیخواهد بهخاطر سالخوردگی به حاشیه رانده شود و میگوید پیش از آنکه از کنار این ویرانه بگذرید، نگاه کنید؛ شاید چیزی در آن باشد که ارزش برداشتن داشته باشد.
در سوی دیگر جهان، زهرا هنوز در کابل بیدار است
از سکوت یک مرکز سالمندان در اسلو که به کابل برگردیم، ریتم زندگی تغییر میکند. اینجا زنی ۶۲ ساله تقریباً ساعت چهار صبح از خواب بیدار میشود و حوالی یازده شب میخوابد، اما در پایان روز گاهی خودش هم نمیداند ساعتها کجا رفتهاند. بخشی از روز صرف مراقبت از شوهر بیمار میشود و بخشی دیگر صرف نگرانی. نگرانی کاری است که معاش ندارد، رخصتی ندارد و ساعت کاریاش تمام نمیشود.
«زهرا» نام واقعی او نیست. برای حفظ امنیت و حریم خصوصیاش، گزارش NRC از این نام مستعار استفاده کرده است. اما مشکلاتی که از آنها حرف میزند ساختگی نیستند. کرایهٔ خانه بالا میرود. مواد غذایی گران شدهاند. تنها یکی از پسران خانواده کار دارد. شوهر بیمار است و توان کار ندارد. دختران خانواده تحصیل کردهاند یا خانواده تشکیل دادهاند، اما آنان و همسرانشان نیز با مشکل کار روبهرو هستند. پایان ماه برای زهرا فقط ورقخوردن تقویم نیست؛ نزدیکشدن موعد کرایه و پولی است که معلوم نیست از کجا باید فراهم شود.
او کابل را شهری گران، آلوده و دشوار توصیف میکند، اما در همان حال از مردمش با مهربانی حرف میزند. میگوید اگر مردم چیزی داشته باشند، با دیگری قسمت میکنند. شاید همین جمله بیش از بسیاری از تحلیلهای اقتصادی دربارهٔ افغانستان امروز حرف داشته باشد: جامعهای که خودش کم دارد، هنوز مجبور است کمبودش را با خودش تقسیم کند.
فقر وقتی طولانی میشود، فقط سفره را کوچک نمیکند؛ افق زندگی را نیز کوچک میکند. برنامهریزی برای پنج سال آینده جای خود را به محاسبهٔ کرایهٔ ماه آینده میدهد. آرزو جای خود را به ضرورت میدهد. سؤال دیگر این نیست که «چه میخواهم؟»؛ سؤال این است که «این ماه را چگونه تمام کنیم؟»
دختر بامیان
اما زهرا همیشه زن نگران امروز نبوده است. زمانی دخترکی در بامیان بود؛ در سرزمینی که تاریخش بسیار قدیمیتر از مرزهای سیاسی امروز افغانستان است. کاروانها روزگاری از این منطقه عبور میکردند و فرهنگها، دینها، کالاها و هنرها در این جغرافیا به یکدیگر میرسیدند. آثار تاریخی بامیان هنوز از دورههایی حکایت دارند که این منطقه در شبکهٔ بزرگ ارتباطات تمدنی قرار داشت.
خانوادهٔ زهرا اما سهم چندانی از شکوه تاریخی بامیان نداشت. آنان زمین نداشتند و پدرش کارگر زراعتی بود. مردان و زنان در مزرعه کار میکردند. تابستان برای کودکان فصل کار و جمعآوری هیزم بود و زمستان فرصتی برای آموزش دینی. مکتب دولتی در دسترس نبود، اما پدر میخواست فرزندانش چیزی بیاموزند. فقر، در روایت زهرا، پدرش را از مهربانی محروم نکرده بود.
در چهاردهسالگی، کتابی به دستش رسید و بخشهایی از یک منظومه را حفظ کرد. دیگران از شیوهٔ خواندنش خوششان آمد. شعر وارد حافظهاش شد و دههها همانجا ماند. در افغانستانی که کتاب همیشه به همه نرسیده، حافظهٔ انسانها خود به کتابخانه تبدیل شده است. شعرها، داستانها و آوازها نسل به نسل از دهان به گوش منتقل شدهاند؛ گاهی وقتی ساختمانها ویران شدهاند، همین حافظهٔ شفاهی چیزی بوده که از یک جهان قدیمی باقی مانده است.
زهرا هنوز شعر میخواند. هنوز آواز میخواند. شاید وقتی بخشهای دیگر زندگی از اختیار انسان بیرون میروند، صدا یکی از آخرین چیزهایی باشد که برایش باقی میماند.
وقتی زندگی دوباره جمع شد و دوباره فرو ریخت
در نخستین دورهٔ حاکمیت طالبان، خانوادهٔ زهرا افغانستان را ترک کرد و حدود هشت سال در ایران زندگی کرد. بعدتر برگشتند. مدتی زندگی شکل آرامتری پیدا کرد. فرزندان برای تحصیل به کابل رفتند و زهرا و شوهرش در روستا ماندند. میشد تصور کرد که شاید پس از آن همه کوچ و جنگ، زندگی بالاخره قصد دارد عادی شود.
اما افغانستان طی چند دهه بارها نشان داده است که «عادیشدن» در آن میتواند موقتی باشد.
با بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، خانواده تصمیم گرفت دوباره در یک محل جمع شود و زهرا و شوهرش به کابل آمدند. در همین دوره وضعیت صحی شوهرش رو به وخامت گذاشت. اضطراب و فشار بالا رفت، او سکته کرد و دیابت نیز زندگیاش را دشوارتر ساخت. دیگر قادر به کار نبود. زهرا در مصاحبه همچنین از خشونت خانگی سخن میگوید و توضیح میدهد که شوهرش هنگام بدشدن حالش او را میزند.
در اینجا بحران افغانستان دیگر یک واژهٔ سیاسی نیست. بحران در داخل یک آپارتمان کوچک ایستاده است: در بدن مرد بیماری که نمیتواند کار کند؛ در صورت زنی که هم باید از او مراقبت کند و هم گاه قربانی خشونتش شود؛ در پسرانی که یکی کار دارد و دیگری ندارد؛ در دخترانی که تحصیل برایشان الزاماً به اشتغال تبدیل نشده؛ و در صاحبخانهای که موعد کرایه برایش با موعد اضطراب خانواده یکی نیست.
زهرا میگوید در پایان ماه فشار آنقدر زیاد میشود که گاهی حتی اشتهای خوردن ندارد. فقر در این مرحله دیگر فقط نداشتن پول نیست؛ وارد بدن شده است.
قابلهای که اکنون بهندرت از خانه بیرون میرود
شاید گزندهترین بخش داستان زهرا همین باشد. او زمانی برای نهادهای بشردوستانه کار میکرد و آموزش قابلگی دیده بود. به جاهایی میرفت که خدمات ولادی کافی وجود نداشت و به زنان هنگام زایمان کمک میکرد. کاری که انجام میداد مستقیماً با زندگی و مرگ انسانها ارتباط داشت. زنی بود که حضورش در بیرون از خانه نهتنها مفید، بلکه برای زنان دیگر ضروری بود.
اکنون همان زن میگوید تقریباً از خانه بیرون نمیرود.
برای رفتن به دکان نزدیک میتواند تنها برود، اما برای رفتوآمدهای دیگر، بنا بر محدودیتهایی که بر زنان اعمال میشود، نیازمند همراه مرد است. شوهرش بیمار است و نمیتواند همراهش شود، بنابراین در صورت ضرورت باید یکی از پسران با او برود. فاصلهٔ میان «قابلهای که برای کمک به زنان به مناطق محروم میرفت» و «زنی که برای بیرونرفتن باید منتظر همراهی پسرش باشد»، شاید یکی از کوتاهترین و در عین حال دقیقترین شرحها از عقبگردی باشد که زندگی بسیاری از زنان افغانستان در سالهای اخیر تجربه کرده است.
مسئله فقط ممنوعیت یا مقرره نیست. مسئله اتلاف ظرفیت انسانی است. جامعهای برای آموزش یک زن سرمایه میگذارد، او تجربه کسب میکند، مادران را یاری میرساند و دانشی به دست میآورد که میتواند جان انسانها را نجات دهد؛ سپس شرایطی ایجاد میشود که همان دانش و تجربه بخش بزرگی از امکان استفادهٔ خود را از دست میدهد. زیان آن فقط متوجه زهرا نیست. هر زنی که دیگر نمیتواند دانش و مهارت خود را به کار گیرد، خلایی در جامعه باقی میگذارد که هزینهاش دیر یا زود به دیگران نیز میرسد.
شبهایی که زنان برای یکدیگر پناه میشوند
با این همه، زندگی راههایی برای مقاومت پیدا میکند؛ گاهی بسیار کوچک، بیسروصدا و دور از دوربینها. زهرا دوستان زن دارد. آنان گاهی دور هم مینشینند، تا دیروقت حرف میزنند، شعر میخوانند و از دشواریهای زندگی برای یکدیگر میگویند. در جامعهای که فضای عمومی برای زنان کوچکتر شده، یک اتاق و چند دوست میتواند به فضای تنفس تبدیل شود.
زهرا هنگام مصاحبه اشک میریزد، اما بعد آواز میخواند. همین رفتوآمد میان اشک و آواز شاید دقیقتر از هر عبارت رسمی وضعیت او را توضیح دهد. او هنوز قادر است در میان فشار، چیزی از زیبایی را حفظ کند. آواز مشکل کرایه را حل نمیکند، شوهرش را درمان نمیکند و شغل برای فرزندانش نمیآورد. اما برای چند دقیقه اجازه نمیدهد سختی تمام هویت او را تصاحب کند.
و بعد معنای آوازش را توضیح میدهد. مضمونش جستوجوی کسی است که رفته و پیدا نمیشود؛ تمنای یافتن و گلافشانی بر او. اما شاید مهمترین جملهٔ زهرا نه خود شعر، بلکه دلیل خواندنش باشد: او میخواهد مخاطبش همراه او بخندد و آنان را فراموش نکند.
افغانستان چگونه فراموش میشود؟
فراموشی همیشه با سکوت کامل آغاز نمیشود. گاهی با کمترشدن خبرها شروع میشود. افغانستان هنوز وجود دارد؛ مردم هنوز گرسنه میشوند، کودکان هنوز نیازمند آموزشاند، خانوادهها هنوز از بلایای طبیعی آسیب میبینند، مهاجران هنوز از کشورهای همسایه بازگردانده میشوند و میلیونها نفر هنوز با فقر و نبود فرصت کاری دستوپنجه نرم میکنند. اما جهان ظرفیت محدودی برای توجه دارد. جنگ تازهای آغاز میشود، بحران دیگری تیتر رسانهها را میگیرد و کشوری که دیروز در صدر خبرها بود، آرامآرام به چند پاراگراف در گزارشهای بشردوستانه عقب میرود.
این شاید شکل مدرن فراموشی باشد: بحران تمام نشده، فقط توجه تمام شده است.
پس از تحول سیاسی افغانستان، بسیاری از دولتها به دلیل عدم شناسایی رسمی مقامات حاکم، در حمایت از برنامههای توسعهای بلندمدت محتاط ماندهاند. در همین حال مردم عادی با پیامدهای اقتصادی، اجتماعی و بشردوستانه دستوپنجه نرم میکنند. بحرانهای طبیعی، فقر، سوءتغذیه، کمبود شغل، بازگشت گستردهٔ مهاجران و تنشهای منطقهای بر فشار موجود افزودهاند. شورای پناهندگان ناروی در افغانستان در حوزههایی چون دسترسی به غذا، آب، آموزش و سایر نیازها و حقوق اساسی فعالیت میکند.
اما کمک بشردوستانه، هرقدر ضروری، نمیتواند بهتنهایی پاسخ همهچیز باشد. بستهٔ غذایی میتواند خانوادهای را مدتی از گرسنگی نجات دهد، اما اقتصاد نمیسازد. کمک نقدی میتواند کرایهای را بپردازد، اما امنیت شغلی ایجاد نمیکند. یک پروژه میتواند چاهی حفر کند، اما بحران سیاسی را حل نمیکند. افغانستان نمیتواند تا ابد میان اضطرار و اعانه معلق بماند و هر سال منتظر باشد تا جهان تصمیم بگیرد امسال چه اندازه از رنج آن ارزش تأمین مالی دارد.
وقتی انسانها به عدد تبدیل میشوند
زبان بحرانهای بشردوستانه ناگزیر زبان اعداد است: چند میلیون نفر نیازمند کمکاند، چند میلیون نفر با ناامنی غذایی روبهرو هستند، چند هزار خانواده آواره شدهاند و چه مقدار بودجه لازم است. این ارقام ضروریاند؛ بدون آنها نمیتوان برنامهریزی کرد. اما خطر از جایی آغاز میشود که انسان پشت عدد ناپدید شود.
«یک خانوادهٔ آسیبپذیر» میتواند زهرا باشد؛ زنی که روزگاری قابله بود، شعر از حفظ میخواند، پدر مهربانش را به یاد دارد و شبها از فکر کرایه اشتهایش را از دست میدهد. «یک پناهندهٔ سالمند» میتواند کاظم یزدانی باشد؛ چوپانی که از مرز گریخت، سالها درس خواند، کتاب نوشت و اکنون در اسلو میان قفسههای آثارش نشسته است. وقتی این جزئیات حذف شوند، انسان به واحد آماری تبدیل میشود؛ و واحد آماری بسیار آسانتر از یک چهره، یک صدا و یک خاطره فراموش میشود.
یزدانی و زهرا از دو جهان متفاوت سخن میگویند، اما هر دو در برابر همین تبدیلشدن مقاومت میکنند. یزدانی با کتاب. زهرا با آواز. یکی مینویسد تا نسل بعد بداند بر مردمش چه گذشته است؛ دیگری میخواند تا کسی در جایی دور صدایش را بشنود و بداند هنوز آنجا هستند.
آنچه از افغانستان باقی میماند
افغانستان را نمیتوان فقط با طالبان تعریف کرد؛ همانگونه که نمیتوان آن را فقط با جنگ شوروی، جنگهای داخلی، مداخلهٔ امریکا، مهاجرت، انفجار، فقر یا کمکهای بشردوستانه تعریف کرد. همهٔ اینها بخشی از واقعیتاند، اما تمام آن نیستند. پیش از تمام این عناوین، انسانهایی وجود دارند که عاشق شدهاند، شعر حفظ کردهاند، کتاب نوشتهاند، زمین کاشتهاند، گوسفند چراندهاند، کودک به دنیا آوردهاند، فرزند به مکتب فرستادهاند، مهاجرت کردهاند، برگشتهاند، دوباره مهاجرت کردهاند و باز هم تلاش کردهاند چیزی شبیه زندگی بسازند.
کاظم یزدانی زمانی کودک فقیری بود که نمیتوانست آزادانه به دنبال تحصیل برود. اکنون در پایان دههها مطالعه و نوشتن، بزرگترین نگرانیاش شاید این باشد که تجربهٔ نسلش با رفتن آن نسل دفن نشود. زهرا زمانی دختر بامیانی بود که شعر میآموخت؛ بعد مادر شد، مهاجر شد، برگشت، قابله شد و به زنان دیگر کمک کرد. اکنون زندگیاش بسیار محدودتر شده، اما هنوز وقتی فرصتی پیدا میکند آواز میخواند.
میان این دو نفر، تاریخ معاصر افغانستان را میتوان دید: فقر و استعداد؛ کوچ و بازگشت؛ آموزش و محرومیت؛ امید و شکست؛ کتاب و جنگ؛ زنانی که ظرفیتشان بزرگتر از فضایی است که برایشان باقی گذاشته شده؛ مردانی که وطن را ترک کردهاند اما نتوانستهاند وطن را از حافظهٔ خود بیرون کنند.
جهان شاید از افغانستان خسته شده باشد. مردم افغانستان اما امکان خستهشدن از افغانستان را ندارند. برای آنان این کشور «یک بحران طولانیمدت» در گزارشهای بینالمللی نیست؛ خانه است. جایی است که کرایهاش باید پرداخت شود، مریضش باید مراقبت شود، کودکش باید غذا بخورد و خاطراتش باید حفظ شود.
و شاید همینجا معنای واقعی ترس از فراموششدن روشن شود. مسئله فقط این نیست که افغانستان از صفحهٔ اول روزنامهها کنار برود. مسئله این است که با کمشدن توجه، رنج انسانهایی نیز عادی شود که هنوز در میانهٔ بحران زندگی میکنند؛ اینکه محرومیت یک زن از کار و حرکت آزادانه دیگر خبر نباشد؛ گرسنگی یک خانواده دیگر تعجب کسی را برنینگیزد؛ بازگشت اجباری مهاجران به عددی در جدول تبدیل شود؛ و نسلی که دههها جنگ و آوارگی را تحمل کرده، پیش از آنکه داستانش شنیده شود، خاموش گردد.
کاظم یزدانی میخواهد کتابهایش باقی بمانند. زهرا میخواهد آوازش شنیده شود.
یکی از میان قفسههای کتاب در اسلو به گذشته نگاه میکند و دیگری از آپارتمانی در کابل به فردایی نامعلوم. هیچکدام از دیگری خبر ندارد. اما درخواستشان، در نهایت، یکی است:
ما را فقط زمانی که بحرانمان تیتر خبر است نبینید.
ما را به عدد تبدیل نکنید.
و وقتی دوربینها رفتند، فراموشمان نکنید.
منبع: این گزارش، متنی بازنویسیشده بر بنیاد گزارش «Afraid of Being Forgotten» منتشرشده توسط Norwegian Refugee Council (NRC) در ۲ اکتوبر ۲۰۲۶ است. اطلاعات مربوط به مصاحبهها، زندگی کاظم یزدانی و «زهرا» و بخشی از اطلاعات زمینهای از گزارش اصلی اخذ شده، اما ساختار، تحلیل، جملهبندی و شیوهٔ روایت حاضر مستقلاً تدوین شده است و هدف آن بازتولید یا ترجمهٔ کامل اثر اصلی نیست.
















